آینه و شیشه...
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤  

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

 

 

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟

 

 

گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.

 

 

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟

 

 

گفت: خودم را می بینم !

 

 

عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی!

 

 

آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز "شیشه"

 

 

اما در آینه، لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی

 

 

این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن:

 

 

وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند.

 

 

اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند !

 

 

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.

منبع: www.3Jokes.com


کلمات کلیدی:
حسرت...
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧  
یه پرستار استرالیایی بزرگ‌ترین حسرت‌های آدم‌های در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت رو که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده منتشرکرده
   اولین حسرت: کاش جرات‌اش رو داشتم اون جوری زندگی می‌کردم که می‌خواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن
   حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمی‌کردم
   حسرت سوم: کاش شجاعت‌اش رو داشتم که احساسات‌ام رو به صدای بلند بگم
   حسرت چهارم: کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کردم
   حسرت پنجم: کاش شادتر می‌بودم
 






کلمات کلیدی:
قدر حال خود را بدانیم...
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧  
پانزدهم ژوئن بود و من تا دو روز دیگر وارد سی سالگی می‌شدم. وارد شدن به دهه‌ای جدید از زندگیم نگران کننده بود، چون می‌ترسیدم که بهترین سال‌های زندگیم را پشت سر گذاشته‌ام.
عادت جاری و روزانه من این بود که همیشه قبل از رفتن به سرکار، برای تمرین به یک ورزشگاه می‌رفتم. من هر روز صبح دوستم نیکولاس را در ورزشگاه می‌دیدم. او هفتاد و نه سال داشت و پاک از ریخت افتاده بود. آن روز که با او احوالپرسی می‌کردم، از حال و هوایم فهمید که سرزندگی و شادابی هر روز را ندارم. به همین خاطر، علت امر را جویا شد.
به او گفتم که از وارد شدن به سن سی سالگی احساس نگرانی می‌کنم. با خود فکر می‌کردم که وقتی به سن و سال نیکولاس برسم، به زندگی گذشته‌ام چگونه نگاه خواهم کرد. به همین خاطر از نیکولاس پرسیدم : ببینم، بهترین دوران زندگی شما چه موقعی بود؟
نیکولاس بدون هیچ تردیدی پاسخ داد: جو، دوست عزیز، پاسخ فیلسوفانه من به سوال فیلسوفانه شما این است:
- وقتی که کودکی بیش نبودم و در اتریش تحت مراقبت کامل و زیر سایه پدر و مادرم زندگی می‌کردم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.
- وقتی که به مدرسه می‌رفتم و چیزهایی یاد می‌گرفتم که الان می‌دانم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.
- وقتی که برای نخستین بار صاحب شغلی شدم و مسئولیت قبول کردم و به خاطر کار و کوششم حقوقی دریافت کردم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.
- وقتی که با همسرم آشنا و عاشقش شدم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.
- جنگ دوم جهانی شروع شد، من و همسرم برای نجات جانمان مجبور به ترک وطن شدیم. موقعی که با هم صحیح و سالم، روی عرشه کشتی نشسته، عازم امریکای شمالی شدیم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.
- موقعی که به کانادا آمدیم و صاحب اولاد شدیم، آن زمان بهترین دوران زندگی من بود.
- موقعی که پدری جوان بودم و بچه‌هایم جلوی چشمانم بزرگ می‌شدند، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.
- و حالا، جو، دوست عزیزم، من هفتاد و نه سال دارم. صحیح و سالم هستم، احساس نشاط می‌کنم و زنم را به اندازه‌ای که روز اول دیده بودمش، دوست دارم، و این بهترین دوران زندگی من است.
هیچ چیز ارزشمند‌تر از همین امروز نیست.

کلمات کلیدی:
دیگران را از بالا نگاه نکنیم-
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧  
ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.
دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.
آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی  صندلی پشتیمی‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.
توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»
 
منبع: وبلاگ شخصی پائولو کوئلیو

کلمات کلیدی:
عشق یعنی...
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸  

داستانک : 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت . ارنستو چه گوارا

کلمات کلیدی:
مومن واقعی
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٧  

از امام رئوف


لایکـون المـؤمـن مـومنـاً حتـى تکـون فیه ثلاث خصـال : ۱ ـ سنة من ربّه. ۲ ـ و سنة من نبیّه. ۳ ـ و سنة من ولیّه. فـاما السنة مـن ربه: فکتمان سـره. و امـا السنة من نبیه فمـداراة الناس. و امـا السنة مـن ولیه فـالصبـر فـى البـاسـاء و الضـراء.


مـؤمـن ، مـؤمـن واقعى نیست، مگـر آن که سه خصلت در او بـاشــد: سنتـى از پـروردگـارش، سنتـى از پیـامبـرش و سنتـى از امـامـش.

اما سنت پروردگارش ، پـوشاندن راز خود است ، اما سنت پیغمبرش ، مدارا و نرم رفتارى با مردم است ، اما سنت امامـش صبر کردن در زمان تنگدستـى و پریشان حالى است.


کلمات کلیدی:
شیرینتر از عسل
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱  

قصص قرآن: تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری



و آن آن بود که سلیمان را صلوات الله علیه شادُروانی بود صد فرسنگ در صد فرسنگ، بر آن شادروان خیمه ای، فرسنگی در فرسنگی، تنک تر از پوست خایه مرغ. در آن خیمه تختی، میلی در میلی، از راست او ده هزار کرسی زرین نهاده علما را و از چپ او ده هزار کرسی سیمین نهاده نُدما را.

سلیمان بر تخت و علما و ندما بر کرسی ها و دیگر آدمیان در پیش وی بیستادی و پریان بر عقب ایشان و دیوان گرد بر گرد ایشان، فریشتگان بر اطراف با عمودهای آتشین تا هر دیو یا پری و هر که بی فرمان از آن مجلس باز گشتندید، فریشته ای او را عمود آتشین بزدی برجا بسوختی. و مرغان بر سر وی همه پر در پر بافتندی چون چتر سایه داشتند؛ باد رُخا نرم نرم به زیر آن شادروان درآمدی و آن را بر گرفتی هفت میل در هوا بردیدی هُرّست و جرست در جهان افتادی خلایق بر بام ها آمدی به نظاره آن. آن باد بدان قوت می رفتی و آن را با همه خلق برداشته می بردید هفت میل در بالا تا آن جا که سلیمان خواستی فرو آمدی، فریشتگان آسمان به نظاره آمدندی[هنگامی] در آن ملک و جلوه او تعجب می نمودی[گفتندی] که آنت بزرگوار بنده ای که سلیمان است، خدای تعالی او را [چنان] برکشیده. حق تعالی گفت: ای فریشتگان من، آن برکشیدن من مر سلیمان را از بهر فروتنی اوراست که اگر در دل وی یک ذره کبر بودی چنان که او را به آسمان برمی آریم به زمین فرو بردمی.



تا روزی که بر وادی نمل می گذشت موری نامش منذره می گفت: ای موران، در خان های خویش شوید تا لشکر سلیمان شما را نکوبد و ایشان ندانند. باد آن سخن را به گوش سلیمان رسانید، سلیمان بکمارید و تعجب نمود و آن مور را حاضر کرد گفت: ای مور،از من چرا می ترسید که شادروان من در هواست و شما بر زمین. آن مور جواب داد گفت: بلی تو در هوایی ولکن ملک دنیا را بقا نیست من ایمن نیم که از نفس تا به نفس ملک تو را زوال آید تو به زیر افتی ما کوفته گردیم. سلیمان آن مور را دید که آن موران را در پیش کرده به سوراخ فرو می کرد. سلیمان گفت: تو ایشان را کی باشی؟ گفت: من امیر ایشانم. سلیمان گفت: چگونه از پس ایشان می روی. گفت: تا اگر مکروهی رسد به من رسد نه بدیشان، و حق رعیت بر امیر این باشد که خود را سپر ایشان دارد. سلیمان را از آن سخن عجب آمد. سلیمان گفت: لشکر چند داری. گفت: درین وادی چهل هزار چهل هزار قایدست با هر قایدی چهل هزار علم زیر هر علمی چهل هزار کردوس هر کردوسی چهل هزار مور، و از مشرق تا به مغرب همه موران در فرمان من باشند. چون بخوانم همه مرا اجابت کنند. سلیمان گفت: لشکر خویش به من نمای تا ببینم. منذر گفت: چنین به تعجیل راست نیاید[اگر می خواهی فرو آی و]دل فرو نه تا لشکر خویش بر تو عرضه کنم. سلیمان در آن بیابان فرو آمد منذر آوازی بداد که: «یا ایهاالنمل اخرجو من مساکنکم». کردوس های موران از زمین بر می آمدند تا هفت روز. سلیمان را دل بگرفت گفت: تا کی خواهد بود؟ گفت: اگر بباشی تا هفتاد سال همچنین برمی آیند. سلیمان آن مور را بنواخت و بر دست خود نشاند؛ گفت: چه گویی در این بساط من. منذر گفت: بساط من به از بساط تو. گفت: چرا؟ گفت: بساط من دست سلیمانست و بساط تو نسیج دیوانست. سلیمان گفت: چه گویی درین مملکت من؟ گفت: چه گویم در ملکی که پر پشه ای نسنجد. گفت: چه گویی درین دیوان که در فرمان من اند؟ گفت: رعیت فرع بر امیر بود. [گفت:]چه گویی درین باد که در فرمان منست؟ گفت: بادست به دست تو باد. گفت: چه گویی درین مرغان که مونس من اند؟ گفت: [اگر] تو را با خدای انس بودی با دون وی تو را انس ندادندی.



آنگه گفت: یا سلیمان، تو را به چه سلیمان گویند؟ گفت: ندانم تا تو بگویی. گفت: معنی آن بود که «یا سلیم، انَ تَتوبَ الی الله بقلبک»؛ دانی چرا پدرت را داود گفتند؟ گفت: تا بگویی. گفت: معنی داوود آنست که «داوٍ دهک» درمان کن درد خویش را. سلیمان [را ]از آن حکمت های وی عجب آمد بگریست آنگاه [گفت :]یا منذر، حاجت خواه. منذر گفت: حاجت من آنست که از این معلولی درست گردم، که وی را یک پای و یک دست و یک چشم بیش نبود، و دیگر حاجت من آنست که پیرم و جوان گردم. دیر بزیم. سلیمان گفت: من از این عاجزم. منذر گفت: حاجت به عاجز چرا بردارم.

* * *
چون عمر سلیمان به آخر رسید روزی سر از سجود بر آورد نباتی را دید برسته، آن را پرسید که تو چه نامی. گفت: خرنوب؛ معنی خرنوب آن باشد که خرابی مملکت تو آمد [و نوبت دیگر آمد]، سلیمان اندوهگن گشت بنشست و زار بگریست. و ملک الموت عادت داشتید آمدن نزدیک سلیمان، چون نزد وی آمد گفت: یا عزرایل؛ خویشتن را فرا من نمای بر آن هیأت که جان ستانی. وی گفت: این بی فرمان خدای نتوانم کرد، تا از خدای اذن یابم. آنگه برفت و از خدای تعالی اذن خواست و بیامد و خود را بر آن هیأت که جان ستاند فرا سلیمان نمود. سلیمان بی هوش گشت، ملک الموت دست برفق بر سینه وی نهاد تا با هوش آمد گفت: یا ملک الموت فریشته ای هست از تو بهوَل تر؟ گفت: من نزدیک فریشته ای باشم که گردن وی نزدیک عرش خدایست و قدم وی از هفتم زمین به پانصد ساله راه فروتر، و گر خدای تعالی وی را فرماید هفت آسمان و هفت زمین را در برگیرد وی را هیچ رنج نرسد؛ و آن فریشته نزدیک فریشته ای است که سر وی نزدیک عرش خدایست و قدم وی از هفتم زمین به هزار ساله راه فرو گذشته، گر خدای تعالی او را فرماید هفت آسمان و زمین را با دهن افگند بر وی آسان آید؛ و آن فریشته ای است که لب زَوَرین وی نزد عرشست و لب زیرین وی بتحت الثری، گر خدای تعالی او را فرماید هفت آسمان و هفت زمین را بدم در دهن کشد و وی را از آن آگاهی نبود.




ملک الموت بازگشت دیر بر نیامد که باز آمد تا جان سلیمان بردارد؛ در آن وقت سلیمان در محراب ایستاده بود تا نماز کند، و از پیش وصیت کرده بود که چون مرا مرگ آید مرا زود دفن مکنید که این دیوان بگریزند و این مسجد تمام نگردد، تا مگر این مسجد را تمام کنند. و آن [آن] مسجد بود که از پیش یاد کردیم. سلیمان بر پای بود در محراب دست برآورد که تکبیر کند ملک الموت از هوا فرود آمد. سلیمان گفت اورا: به چه آمدی؟ گفت به قبض جان تو. گفت: تا باز گردم و اهل خویش بدرود کنم. گفت: فرمان نیست، همچنان در آن حال جان وی را قبض کرد.
در اخبارست که مرگ پنج پیغامبر ناگهانی بودست: ابراهیم و موسی و هارون و داود و سلیمان صلوات الله علیهم.



چون ملک الموت جان سلیمان برداشت و وی را عصا چفته بود تا یک سال همچنان بماند. دیوان و پریان نمی دانستند که وی مرده است همچنان کار خویش می کردند، پنداشتند که وی در نماز درازست. تا یک سال برآمد هیچ دیو نیارستی نگریست در روی وی. گفتند: هرگز وی نماز بدین درازی نکردید، چه شاید بود. دیوان بشدند از دابٌه الارض، بذره، در پذیرفتند که اگر تو عصای وی را بخوری تا اگر مرده است بیفتد ما هر جا که تو بنا کنی تو را آب و گل آریم و یاری دهیم. دابٌه الارض بشد و بن عصای وی را بخورد. عصا بگشت و سلیمان بیفتاد، بدانستند پریان و دیوان که ایشان غیب ندانند که اگر غیب دانستندی یک سال در عذاب درنگ نکردندی. پس به مرگ سلیمان معلوم گشت خلقان را که می پریان و دیوان دروغ می گفتند در دعوی علم غیب.


کلمات کلیدی:
غرور عبادت سوز
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۸  

روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى مى‏گذشت. در راه به عبادت‏گاهى رسید که عابدى در آن‏جا زندگى مى‏کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.

 در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن‏جا گذشت.

وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان‏جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده‏ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.

مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت:

خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‏کار محشور مکن.

در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود که به این عابد بگو:

ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمى‏کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ.

منبع:
غزالى، محمد، کیمیاى سعادت، ج ۱، ص ۱۰۵


کلمات کلیدی: